ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
344
قصص الانبياء ( فارسى )
ايشان بودند . و ازيشان يكى را خاص كرده بود به خدمت خود كه او را از نجاست پاك كردى كه او [ خود را ] پاك نتوانستى كردن از فربهى كه بود كه او در آن « 1 » صبر مىكرد ، تا آنگاه كه راه يافتند و بگريختند . و گويند كه سبب گريختن ايشان آن بود كه اين ملك دعوى خدايى كرد ، و خلق او را سجده كردن گرفتند . روزى از نجاست فارغ شده بود و اين غلام حاضر نبود كه او را پاك كردى ، و بجزين غلام او را كسى ديگر پاك نكردى . آن غلام را طلب كردند ، نيافتند . ملك فرمود كه هر كجا بيابند بكشند « 2 » بيامدند و او را خبر كردند كه ملك چنين گفت . گفت كسى كه دعوى خدايى كند و خود را از نجاست پاك نتواند كردن خدايى را كى شايد ؟ كه خداى آن بود كه از همه عيبها پاك بود و محتاج كس نبود . و گويند كه او را بمگس راندن نصب كرده بود . روزى خفته بود مگس او را رنجه مىداشت ، او را طلب كردند ، نيافتند . گفت هر كجاش بيابيد بكشيد . يارانش ] b 361 [ او را ازين حال خبر كردند . او گفت كسى كه مگس از خويشتن باز نتواند داشت او خدايى را كى شايد . چون شب درآمد بيامد و قصّه با برادران خويش بگفت . ايشان گفتند چگونه كنيم كه در دست او درماندهايم ، هر كجا كه تو خواهى و فرمايى برويم . برخاستند و از شهر بيرون آمدند . و يكى بود كه مريشان را خدمت كردى او را با خويشتن ببردند . درست آنست كه اوّل سه تن بودند كه از شهر بيرون آمدند و آن آنست كه يك برادر به خدمت ملك مشغول بود چون وى را نيافتند خشم گرفت و بفرمود كه او را بكشيد . پس هر سه برادر تدبير كردند رفتن را .
--> ( 1 ) - از فربهى كه بود ويرا . در ان ( 2 ) - كه هر كجا بيابيد بكشيد